|
قهار
عاصی
در
یکی از شامگاهان سرد و غبار آلود 1994
میلادی انفجار راکتی در شهر کابل صدای
شاعری را خاموش ساخت که یک دهه تمام هستی
اش را به فریاد خشم آلودی بر ضد تجاوز و
استبداد بدل کرده بود .
او
قهار عاصی بود که هنگام مرگ سی وشش سال داشت
و بدینگونه او در اوج جوانی و او ج شهرت
خاموش گردید .
عاصی به سال 1959 در دهکده ء به نام ملیمه در
ولایت پنجشیر چشم به جهان گشود . آموزش های
ابتدایی را در زادگاهش تمام کرد بعداً به کابل
آمد و دوره ء لیسه را این جا به پایان آورد .
عاصی از فاکولته ء زراعت دانشگاه کابل
گواهینامه ء لیسانس دارد.
او
در دوران آموزش دانشگاهی خود با عظیم هراتی
شاعر و فرهاد دریا آواز خوان آشنا شد که بعداً
این آشنایی به دوستی استواری بدل شد که این
دوستی در شکل گیری شخصت ادبی او تاثز مهمی
برجای گذاشت .
در
دههء هشتاد عاصی دیگر به شاعر پر آوازه ِیی
بدل شده بود و در همین زمان فرهاد دریا آواز
خوان محبوب افغانستان بر شما زیادی ازشعر های
او آهنگ ساخت و آنها را در رادیو و تلویزیون
کشور اجرا کرد. این امر شعر های عاصی را در
آواز دریا تا دور دست های کشور برد.
عاصی در یک دهه شاعری خود هشت گزینه ء شعری
به نشر رساند این در حالیست که هشت گزینه ء
شعری دیگر آماده ء چاپ داشت . او را می توان
یکی از پر سرا ترین شاعر در ادبیات معاصر
افغانستان به شمار آورد . شعر او بیشترینه به
جریان دریای زادگاهش پنجشیر شباهت دارد . پر
از غریو و پر از پرخاش . ستیزه گر و گاهی هم
ویرانگر . گاهی این ستیزه و پرخاش چنان اوج
می گیرد که دیوارهای معیار ها و موازین
سنتی در هم می شکند . شعر عاصی شعر متعارف
نیست . مانند یک دهاتی صادق است که می توان به
آسانی محبت و نفرت او را حس کرد.
عاصی شاعری را با سرایش دوبیتی و بعداً غزل
آغاز کرد ، علاقمندی او به دوبیتی و غزل
چنان بود که تا آخرین روز های زنده گی با شور
و شیدایی به سرایش در این دو فورم ادامه داد
. این در حالیست که اوبا سرعت به حوزه ء شعر
نیمایی و از آن جا به شعر سپید رسیده بود .
هر چند بخش بیشتر سروده های عاصی شعر در
اوزان نمیایی و شعر سپید است با این حال آثار
او در فورم غزل و مثنوی به میزانی است که می
توان او را یکی از برحسته تر غزلسرایان و
مثنوی سرایان در ادبیات معاصر فارسی دری
دانست .
به کشف خویش برون آی
اگر به خاطر گلهای سرخ می خوانی
برون
برای برون
وگر برای درختان سرو می رقصی
به بام بالا شو
به زیرخانه صدای جنون نمی گنجد
و نعره های بلند
همیشه از جگر دشت می شوند
آغاز
وگر برای دروغ از کمر دو تا شده ای
نجابتی دریاب
از آن زنانی که
جوانی و تن خود را به نام عشق
نه بهر
گرسنه گی
سر رهء من و تو
مهار ساخته اند
برای آیینه عوض شدن
سر و صورت عوض نمی گردد!
ملت من
این ملت من است که دستان خویش را
بر گرد آفتاب کمربند کرده است
این مشت های اوست که می کوبد از یقین
دروازه های بسته ء تردید قرن را
ایمان بیاوردید
تنها ترین پیامبر
اینک
ملتم
با آیه های چشم خدا قد کشیده است
این ملت من است که تکرار می شود
با نام انسان
با واژه ء عشق
این اوست
اوست
اوست
که شیپور هاش را
شیپور های فتح پیام آشناش را
آورده در صدا
بیدار می کند
هشدار می دهد |