مطالب این صفحه در تاریخ 02/01/2009  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

         شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> پنجرهء آشنايی >> روشنک

  

روشنک از چند سال آن سان که خودش میگوید فریاد های  خاموشش را می سراید و روی کاغذ می نویسد.

او در سال جاریخورشیدی (13879) از بخش زبان وادبیات فارسی دری  موسسهء عالی تربیهء معلم  سند فراغت گرفته است.

اما بسار شادمان نیست ، برای آن که نام او نخستین نام در فهرست فارغان نیست. نام او در جایگاه دوم قرار گرفته است.

اخیراً روشنک تصمیم گرفته است تا  سروده هایش را به نشر برساند. او شماری  از شعر هایش را با  گفته های در بارهء زنده گی اش به مجلهء جامعهء مدنی فرستاده است که دراین شماری زنده گینامه اش را همراه با یکی از سروده هایش به نشر میرسانیم. مجلهء جامعهء مدنی روشنک زنده گی پر از روشنایی آرزو می کند.

 

"روشنک" در خیال روشن پرواز

در یکی از شب های سرد دلو یا بهمن ماه 1367 خورشیدی در شهر کابل به دنیا آمدم. زادگاه پدریم هندوکش( پنجهیر) است. آز آن گاه که بدینجا آمده ام تا هم اکنون با بهار بیگانه ام. گویی سرزمین هستی  من تنها یک فصل یعنی زمستان را داشته است.

از آن وقتی که احساس کردم، موجودی هستم  که دست و پا دارم، تنهایی همراه من بوده و با من راه رفته است، امادر این تنهایی همیشه کتاب وقلم نزدیکترین یاران من بوده اند.

 مدت زمانی را در این شک و تردید به سر بردم که  این موجودی با دست وپا چه هست! پیش از آن که پاسخی بیابم متوجه شدم که نه تنها دست وپای دارم ؛ بلکه چیزی به نام گوش، چشم وزبان نیز دارم.

می توانم ببینم ، بشنوم وفریاد بزنم.

زمانی رسید که احساس می کردم که گلویم فشرده می شود و چیزی دیگری در من زیست می کند که باید بیانش کنم. بعداً دریافتم که این چیز درونی من، درد من و تنهایی من است.

آن درد با من بزرگ شد و ازآن گاه تا کنون گوشی را نیافتم تا این درد را خود را برایش بگویم.

دستم با قلم آشنا شد و درد هایم  را روی صفحهء کاغذ نوششتم تا باشد کسی آن را بخواند.

گفتم که در دامن تنهایی پرورش یافته ام و بزرگ شده ام. به یاد د ارم که در کودکی وقتی با همسالانم بازی می کردم بسیار زود از بازی دلگیر می شدم و گوشه گیری می کردم. احساس می کردم که یک حس درونی بر من فرمان می دهد تا از همبازیهایم کناره گیری کنم. می دیدم که در کناره گیریهایم بیشتر لذت می بردم.

آن حس گوشه گیری هنوز در من است و هنوز مرا فرمان می دهد تا گوشه گیری کنم. از همان کودکی این حس را بسیار بزرگ می یافته بودم  و حالا  می پندارم که  بسیار بزرگ شده وژرفای بیشتری پیدا کرده است.

با این حال هنوز آن را درست نمی شناسم. می بینم که گاه نکوهشم می کند، گاه نوازشم می کند.گاه می خواندم بر خویش و گاه میراندم از خویش.گاه می خنداندم و گاهی هم می گریاندم.

می خواهم پاسخی برایش بیابم ؛ اما زمانی که به جستجوی پاسخ می برایم  پریشانی فکری بزرگی به من دست می دهد و من نمی توانم پاسخی برایش بیابم. گویی پاسخش بر من محال می شود.

شاید هیچگاهی پاسخی نیابم که آن حسی درونی که مرا به گوشه گیری می خواند، چیست.

هیچ نمی دانم که چیست، هیچ نمی دانم.

با این همه تنهایی کودکیهایم در خود گم کردم. وقتی به گذشته نگاه می کنم، خیابانی نیم رنگی می بینم از شک ویقین که دیگر نمی توانم به آن برگشت کنم.

حال بزرگ شده ام کسانی مرا دیوانه می خوانند و کسانی هم مرا  فرزانه  می دانند. شاید این هر دو نباشم. با این وضع از انسانهای با درد خوشم می آید.و عاشق تنها ترین آدمهایم و می خواهم این درد را با تنهایی یک جا از همان زبان، فریادشوم:

 

در گوش دردین ترین انسانها

و در گوش تنها ترین آدم ها

و در گوش چه کسی

ودر گوش هیچ کسی

 

این جا همه شنواست

                       ولی کر

این جا همه گویاست

                ولی گنگ

این جا همه بیناست

              ولی کور

پس، بر چه کسی درد ترا خواهم گفت

                                      های درد!

                                               وای بر تنهایی!

 

این که چگونه مکتب خواندم، هیچ نمی دانم. تمام دورهء آموزشی ام در مکتب، تنها چهار و نیم  سال بود. بعد هم شامل موسسهء عالی تربیهء معلم در شهر پلخمری شدم و این روز ها ازبخش زبان و ادبیات فارسی دری آن سند فراغت به دست آورده ام.

وقتی نخستین بار با زبان درد آشنا شدم، چیزی می گفتم که خودم نمی شناختمش. بی وزن راه رفته بودم. بی وزن درد کشیده بودم. بی وزن گریسته بودم.بی وزن فریاد شده بودم بی صدا . بر روی تو ای کاغذ نوشته بودم.

امروز یک کسی از همزبانانم، این زبان بی زبانی، زبان درد را در من شناخته است . تسلایم داده است و برایم گفته است، که:« تو سپید می گویی !» من بی آن که دانسته باشم و بی آن که خواسته باشم، سپید راه رفته بودم، سپید درد کشیده بودم، سپید گریسته بودم و سپید فریاد شده و بر روی تو نبشته بودم و آخر سپید گفته بودم. او تشویقم کرده است. چیزی که با آن نا آشنا بودم. چون همیش تهدید شده ام و از همین رو خواسته ام راه سپیدم را بیشتر بروم. راهم را تند تر وبیشتر بروم.

راهش سپید باد!

من از او ممنونم

شعری از روشنک

 صدا صدایی ندارد

 شب است

و هوا ابرین وتاریک

خیابانهای ازدحامی روز های سپید

خالی خالیست

نوا نوایی ندارد

صدا صدایی ندارد

همه جا خاموشیست

 

گویا همه گان را

زبان ببریده اند

ودهن ها شان دوخته اند

و در شهر

در شهر هیچ گامی، بر خیابانها

                                      راه نمی رود ،هرگز

گویا همه گان را

دست و پا بسته اند

وآسمان

آسمان تاریک تاریک

و ابر های سیاه می خندند

گویا ماهتاب

وستاره گان و آفتاب را

                                کشته اند

و دروازه ء روشنایی را

در آن سوی ابر های سیاه

                                  قفل کین آویخته اند

زمین در خواب است

و زمینیان خواب آلود

                   با تردید می گویند

                                   که ما آیا هیچ گاهی روز داشته ایم!

و یا سپیدی گاهی از ما بوده است!

یقین

یقین  در این ها مرده است

و زمین

        زمین بوی شکست و مرگ میدهد

 

سنبله 1386

شهر پلخمری

صفحهء گذشته        

 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!